تمام "باید" و "شاید" و "خواهد" ها
توی آفتاب لمیده بودند و
درباره ی کار هایی که باید بکنند و شاید بکنند و می خواهند بکنند سخن سرایی می کردند.
اما، به محض این که سر و کله ی یک "کردم" کوچولو پیدا شد،
تمام آن "باید" ها و "شاید" ها و "خواهد" ها
پا به فرار گذاشتند و هفت سوراخ قایم شدند.
+ نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه 21 تیر1386 و ساعت
3:13 |
از کجا بفهمیم که پنجره ای باز است یا نه؟
کافی است سنگی را به طرفش پرتاب کنیم.
صدایی ازش در آمد؟
در نیامد؟
خوب، پنجره باز بود.
حالا بگذار یکی دیگر را امتحان کنیم ...
ترق!
این یکی بسته بود!
+ نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه 21 تیر1386 و ساعت
3:8 |
من جوجه ام، در این تخم زندگی می کنم
اما، نمی خواهم از تخم بیرون بیایم، نمی خواهم از تخم بیرون بیایم.
مرغ ها همه اش قدقد می کنند، خروس ها همه اش التماس می کنند،
اما من از تخم بیرون نمی آیم که نمی آیم.
آن بیرون صحبت از جنگ است و آلودگی
داد و فریاد مردم است و غرش هواپیماها
این است که می خواهم همین جا بمانم، جایی که امن و گرم است،
و من نمی خواهم از تخم بیرون بیایم!
+ نوشته شده توسط پیمان در چهارشنبه 20 تیر1386 و ساعت
3:5 |
زمانی به زبان گل ها سخن می گفتم،
زمانی هر کلمه ای را که کرم ابریشم می گفت می فهمیدم،
زمانی در خفا به وراجی های سار ها می خندیدم،
و در رختخوابم با مگسی گپ می زدم.
زمانی به تمام سئوال های جیرجیرک ها گوش می دادم
و به تمام آن ها جواب می دادم،
و با گریه ی هر دانه برف در حال مرگ که فرو می افتاد
همدردی می کردم.
زمانی به زبان گل ها سخن می گفتم...
چه شد که این ها همه از یادم رفت؟
چه شد که این ها همه از یادم رفت؟
+ نوشته شده توسط پیمان در چهارشنبه 20 تیر1386 و ساعت
2:59 |
اگر از عشق سخن می گویی، آهسته سخن گو.
+ نوشته شده توسط پیمان در چهارشنبه 20 تیر1386 و ساعت
2:48 |
به من بگو با هوش
به من بگو مهربان
به من بگو با استعداد
به من بگو با نمک
به من بگو با احساس، خوشگل و دانا
به من بگو بی عیب و نقص
اما،
راستش را بگو.
+ نوشته شده توسط پیمان در جمعه 8 تیر1386 و ساعت
3:26 |
درون تو صدایی هست
که تمام روز در تو زمزمه می کند:
((حس می کنم این درسته،
می دانم این یکی اما، غلطه.))
نه معلم، نه واعظ، نه پدر و مادر، نه دوست
و نه هیچ آدم عاقلی
نمی تواند بگوید چه چیز درست است و چه چیز غلط
تنها به صدای درونت گوش کن.
+ نوشته شده توسط پیمان در جمعه 8 تیر1386 و ساعت
3:22 |
وارونه که نگاه کنی
درخت ها را توی هوا در حال تاب خوردن می بینی
اتوبوس ها را معلق و ساختمان ها را آویزان می بینی
چه خوب است بعضی وقت ها هم
دنیا را از زاویه ی دیگری ببینیم.
+ نوشته شده توسط پیمان در جمعه 8 تیر1386 و ساعت
3:16 |